خرید بک لینک
پارسال هشتم دی بود که ما اینجا نبودیم و چه قدر من هیجان داشتم .پدرت برام مثل یه قهرمان بود.با چه عشقی نگاش میکردن درست همه چی نقطه مقابل الان.....الان ما برگشتیم نقطه اول.... هیچ قهرمانی تو داستان ما نیست.همه ما فقط حرف میزنیم. ما ادمها فقط شعار میدیم. چقدر خوبه که تو رو انداختم بیرون. گیرم تو هم بودی .....وای چه مصیبتی میشد. اگه از من بود خیلی از ادمها رو عقیم میکردم از جمله خودم. لزوما قرار نیست همه ما تکثیر شیم. سوزنم گیر کرده رو خودم . دخترکم؛ خیلی از خودم دلگرفته هستم. که سال جدید هم داره تموم میشه من هیج کاری نکردم..... جمعش کن ..... چقدر درجا اخه؟؟؟؟ نمیدونم شاید به خاطر لکه های پوستی باشه که ترس انداخته به جوونم...... شاید کاهش وزن.....زردی و ترس......چرا اخه باید بترسم؟؟؟ ترس که از جهل و نادونی میاد ..... من که خیلی منم منم میکنم.....پس چرا اینجور شدم..... چه کار میشه کرد؟؟؟ دخترکم؛ باید پا شد یه رژ بنفش زد و اهنگ شاد گذاشت و پنچره رو باز کرد و خندید همین کافیه.....

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

سلام دخترکم....قرار شد اسمت روشا باشه....چرا من هنوز تو رو دخترکم صدا میزنم؟؟؟ ببین روشای مادر.... مادرت این روزها میترسه.... حس میکنه بعضی حس های زنانه داره درش خاموش میشه....انقد ترسیده که رفته موهاشو شرابی کرده ....لاک بتفش میزنه....بیرون میره شال سبز می پوشه و موهاشو میسپاره به باد....کیف میکنه باد رو مست کنه...حالا یه باد بدمست داریم که خوب بلده نوازش کنه....دست میکشه لای موها.....غزل میخونه براشون.....هیچ میدونی وقتی باد عاشق بشه....شاعر بشه....غزل بگه....معشوقش هم یه زن تنهای دلمرده باشه....نه چرا دلمرده....باد اومده که احیاش کنه.... یه زن که در برابر باد تنها ایستاده.....موهاشو....خودشو.....همه رو رها کرده و سپرده به باد..... بیا منو ببر....خسته م.....قصه های منو زیر یه درخت چال کن .....ببین سال بعد چی سبز میشه.....شاید یه عالمه پیک شراب....که مستت کنه....شرابی که هوشیارت کنه.....مستی که بیدارت کنه...... دوباره به خودت بیارتت.....که اشکال نداره ....بترس....گریه کن.....عاشق شو.....دل بکن......نترس از این تجربه ها.....بشکن.....باز شو.....رها شو..... اره مادرت خیلی ترسیده بود....

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

دخترکم...بانو جان...روشای مادر... مادر نصفه نیمه ت نشست انقد فکر و خیال کرد که بیماری رو تشدید کرد!!!! اخه یکی نیست بگه عزیزم شما که انقد سخنران بلدم بلدم هستی تو دیگه چرا؟؟؟ ببین نمی تونم خواهرت رو ناز کنم...صورت نازش اذیت میشه...بس که دستهای نازم پوست پوست و زبر شدن....دستام رو خیلی دوست دارم....چون باهاشون میشه خلق کرد....جوون داد.... نوازش کرد....لمس کرد....بغل کرد..... حالا خوب میشم....نگرانی نداره....فقط نجنگ باهاش....کمی توقف کن... اره... حالا بیا یه اتفاق یهویی شیرین برات بگم...رفته بودم برای درمان ؛ یهو زد به سرم با یه دوست بلاگر قرار ملاقات بزارم...تایم کم بود... تمام مدت هم در حال پیاده روی که چه عرض کنم دویدن بودیم!!! ولی به شدت اون لحظات به دل نشست...خوبه که آدمها پیچیده نباشن....خودشون باشن...من اون تایم به شدت خودم بودم...خنده هام....شیطنت هام...خل و چل بازی هام...حرف هام....انگار هیچ نقابی بود....حس ناب...تمام اون لحظات ثبت شد...حال خوب کن بود...انگار که سالهاست باهاش قدم زدی... بعضی آدمها وجودشون تو زندگی ضروریه...باید باشن... مثلا به نظرت من جز چند باید زندگی دیگه هس

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

دخترکم.... مادرت .... زن این قصه....داره باز کم میاره....به نظرت چطور خودش رو سرپا نگه داره؟ وقتی یه زن دیده نشه ... وقتی تلفنش به صدا در نمیاد.....وقتی رژ بنفش نزنه..... وقتی حس کنه داره از بغض خفه میشه .... اتفاق خوبی نیست.... هر چقدر تو بگی قهرمان زندگی خودت باش.... هر چقدر بگی خودت شخص اول زندگیت هستی .....تمام اینها درست .....ولی به کارت نمیان...انگار مال الان نیستن..... انگار الان باید سرت رو بزاری روی متکا و های های گریه کنی.... انگار الان باید فقط زار بزنی ..... و بگی خدایا کمی حواست بیشتر باشه....ببین من خسته م....انگار الان هیچ جمله ی انگیزشی اثر نداره.... هیچ فیلم کمدی خنده نداره....هیچ کتابی جذابیت نداره.....انگار الان زندگی دکمه stop خورده....اشکال نداره دخترک مادر.... شیرین مادر.... این روزهای تلخ هم میگذرن....این پوست های قدیمی میوفتن و دستام باز خوشگل میشن....پوست تازه در میارم....خیلی درد داره....ترک هاش....ولی بعدش دیدن دارن..... پوست اندازی همیشه درد داره.... حالا قرارنیست که من پروانه شم..... همین که درد هست پس معلومه زنده هستم..... حالا میدونی کجاش بیشتر درد داره؟

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

دخترک زیبای من؛ تقویم رو ورق میزنیم و میریم دوسال پیش همچین روزهایی که تصمیم بر رفتن تو قوت گرفت و انواع راه ها مطالعه میشد....این روزها دو سال پیش من بودم و خون بازی و گریه و استراحت مطلق و افسردگی مطلق و دکتر و خستگی...... پارسال این روزها من بودم و زندگی جدید و مهاجرت و شهر جدید و خوشحالی مطلق و انرژی مطلق و حال خوب.... امسال این روزها منم و سردر گمی و کار نیمه و پروژه های شکست خورده و رابطه زخم خورده و رخت خواب های جدا..... حال من یه تصمیم گرفتم دخترک زیبای من؛ پاشدم ساعت شنی رو برعکس کردم....بهش گفتم فک کن عید قراره جدا بشیم برای همیشه..... فک کن که فقط دو ماه قراره باهم باشیم.....حالا رابطه زخم خورده رو میشه ترمیم کرد یا میشه ولش کرد که چرکین بشه.... کمی فقط کمی به من اعتماد کن.... مادرت خودش رو خیلی دوست داره .....و بیشتر کیف میکنه از دوست داشته شدن...... منو دوست داشته باش....تو رابطه درست....درکم کن......منو ببین..... حالا منم و ساعت شنی و لوگوی بهم ریخته....درستش میکنم بهم اعتماد کن بعدا نوشت: نمیشه دیگه.... پاره شده....

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

دخترکم؛ سلامراستش از یک اسفند ترس دارم.... دومین سالگرد نبود تو ....من و کلی سوال و کلی قفل باز نشده...... دارم فکر میکنم که تو رابطه های زخمی چقدر ادم میتونه اذیت بشه.....هر چقدر بگی برام مهم نیست و من که زندگی خودم رو دارم ....نمیشه....یا بکن از رابطه بیا بیرون ....تمومش کن....یا بشین درستش کن.... میدونی دخترکم.....ما آدمها انگار نمی خوایم با واقعیت کنار بیایم....همیشه توجیه میکنیم....از اینکه بگیم مقصرم ترس داریم....از گفتن خواسته هامون رک و بی پروا ترس داریم.... از قضاوت شدن و برچسب خوردن ترس داریم.... مادرت بارها رابطه زخمی رو درمان کرده.... یه لباس وصله دار انگار شده....خوب هر چه که میگذره تعداد وصله بیشتر میشه و این لباس مندرس تر ولی خوب اخرش میشه یه اثر هنری خاص....میدونی دخترکم من نمی تونم دست از وصله زدن بردارم....یعنی خوب وقتی نمیشه رابطه رو قطع کرد....وقتی نمیشه ادم دنبال مسکن موقتی بگرده....وقتی نمیشه آدم پا رو خودش بزاره....وقتی نمیشه جسمت یه جا باشه و روح و حواست جای دیگه....پس بهتره وایساد و یه نفس عمیق کشید و دنبال وصله جدید بود.... دنبال موندن و کمی چشم پوشی...... ای

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

دخترکم این روزها که برف میباره من رو یاد شبی میندازه که تو رو انداختم....برف کل شهر رو پوشونده بود....اخر شب هم تو رو پوشوند.... دیروز رفتیم همون پارک جنگلی که تو درش خوابیدی....مسلما تا الان جزیی از اون پارک شدی....شاید هم با درختی روییدی...شاید اون نهالی که ازش عکس گرفتم ریشه هاش رو تو جون دادی....شاید هم هنوز قهری با من و روی نازت رو از من قایم کردی....به هر حال مادر نصفه نیمه هنوز تو رو فراموش نکرده.....حالا تقویم نزدیک میشه هم به تولد من هم به مرگ تو.....میدونی روشا....قراره چی بشه....چی داریم واسه از دست دادن....زندگی رو چطور باید فهمید....این روزها فکر میکنم که چطور حلش کنم....بعضی روزها باید رهاش کنی....بعضی روزها باید باهاش بجنگی....کم نیاری.... خودت میفهمی امروز روز کدومش خواهد بود؟؟؟؟ مثلا امروز باید رفت کافه چای خورد و بهش زنگ زد و گفت من هنوز هم ایمان دارم تنها کسی که منو عاشقانه و بی صدا و بی ادا اطوار دوست داره تو هستی...اره من حواسم هست.... حالا وصله رو برداشته و داره میدوزه....خوشحاله و مطمئن که وصله درست رو انتخاب کرده...هماهنگ با هارمونی زندگیش....رنگها به شدت بهم می

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

سلام دخترکم؛ میدونی این روزها به چی فکر میکنم؟ جلسه مدرسه خواهرت بود مثل همیشه با بی میلی فراوان رفتم...هندفری رو اماده کردم که حرف های تکراری گوش ندم....که نسخه تکراری نشنوم...ولی این بار قیافه سخنران انگار میگفت یه چیزی بارش هست...پرسید هفته گذشته بین شماها چند نفر به همسرش ابراز علاقه کرده...مثلا با جمله عاشقانه....از بین تقریبا 80 نفر دوازده نفر دستشون رو بردن بالا ...اول همه خندیدن وگفتن رومون نمیشه بگیم و مردها که عشق و علاقه سرشون نمیشه و از این جنس حرفها.... میدونی دخترم چی ازارم داد؟ که چرا هنوز حصارهای غلط شکسته نشده....تو چیزهای دیگه خوب شکوندیم و در رفتیم ولی اصلی ترین ها هنوز گیره سنت مونده...داشتم خانوم های تو جلسه رو نگاه میکردم.. چند نفرشون طراوت و شادابی یه زن سرزنده رو داشتن....اغلب که بچه های کوچولو داشتن و دستهای زمخت و صورت کرم نخورده....داشتم فکر میکردم چند نفرشون هیکل خودشون رو دوست دارن؟چند نفرشون خودشون رو فراموش نکردن؟ مثلا تا حالا تو اینه به خودشون گفتن تو چقدر زیبا و دلنشین هستی؟یا همش نگران لک رو اینه بودن....دوست داشتم برم بلند بگم از خودت شروع کن....دنب

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

سال 64 تو همچین شبی .....من اخرین شبی بوده که تو رحم مادرم داشتم اماده میشدم که فرداش پا به دنیا بزارم...قرار بر این بود من پسر باشم ....از به دنیا اومدن من زیاد خوشحال نشدن.زحمت اسم رو هم پدربزرگم کشیده بود...ولی من خوشحالم که فرصت زندگی کردن رو دارم....میدونی دخترکم مادر من هیچ وقت به سرش نزده بود منو بندازه....اون موقع تکثیر بی رویه از آدمها به شدت مرسوم بوده...البته اگه مادرم میدونست من دخترم شاید تصمیم میگرفت منو بندازه....نمیدونم....یه شب برفی بود...درست مثل شبی که تو رفتی....میدونی وقتی بچه ای به دنیا میاد خودش هم تلاش میکنه خودش هم زور میزنه که بیاد بیرون....درست برعکس تو که جونی نداشتی...بی جون افتاده بودی تو شیکم من....هنوز حسش میکنم وقتی پرستار تو رو کشید بیرون....قشنگ دست و پاهات رو حس کردم....گفت خیلی خوشگلی عین عروسک.....بی جوون بودی....ببین دخترکم راستش رو بگم ؟ بعضی وقتها خیلی کم دلم برات تنگ میشه.دوست دارم باشی...مثلا یهو یه لباس برات تصور میکنم ...یهو حس مادری ام نسبت به تو جوگیر میشه.... حالا قراره فردا برم کافه و برای خودم یه شمع 31 بگیرم و برای خودم تولد بگیرم و بپ

برچسب: نویسنده: نگار نیکنام تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:33

صفحه بندی